آسمان شهر هم کوتاه میشود
و یک چیزی ماننده تیله در گلوییم بالا و پایین می رود.
تو نیستی
حتی نمی توانی تصور کنی که برای شب تولدم چه خیالاتی بافته بودم،ولی چه پوچ و خالی.حتی اینکه یادت باشد برایم دیگر غیرباور کردنی است.آنقدر دغدغه داری که شاید من هم فراموش کرده باشی چه برسد به تولدم.
دوستانم هم گویی مرا فراموش کردند.تنهام.تنهای تنها....
....................................
پ.ن: میخواهم سبک نوشتنم را تغییر بدم.چون نه بلدم شعر بنویسم نه بلدم خوب جملات را به هم متصل کنم شاید در اینده سبک جدیدی به اسم خودم به ثبت رسوندم. شبیه سبک نامه های جودی ابوت (جورشا ابوت) به بابا لنگ دراز.
برچسب:
نویسنده: سپیده حسنی