چرخ روزگار،بد چرخید
کام روزگار،تلخ شد
رفیق،نارفیق شد
خوب،بد شد
خلاصه....
ته جاده خدا ایستاده بود
خیلی وقت منتظر بود
دیده بود خیلی دیر شده
همه راه ها را بسته بود
تنها راه خدا بود
......
پ.ن:دوست داشتم شکل داستان بنویسم ئوست داشتم شکل یه شعر بنویسم ولی خب امان از بی استعدادی...
"تا خدا را دارم پادشاهی میکنم"
درست بعد اشتی من خدا،پیشنهاد ویژه که گفتم خودش زنگ زد. حالم خوبه و تو باور کن.آری اینبار میخواهم باور کنی که خوبم...
همیشه درست زمانی که تصمیم میگیرم برم یزد و برنامه ام جور میشه،دلم بدجور تنگه و خودم خبر ندارم انگار دیگه توان دوری ندارم.انگار دنیا به دنیا دوریم انگار نه انگار فاصله مون 400کیلومتر،والا همیچین اشوب میکنم یکی خبر نداشته باشم فکر میکنه تو شهر آرزوهام پاریس هستم
خب این خبر داغ:شب یلدا یزد هستم
برچسب:
نویسنده: سپیده حسنی