یه شب با تاریکی و خفقان
همه چیز آوار شد روی سرمان...
.....
یک هفته ای بود که درگیر ازمایش و اسکن اینا بودن، و بعد هر ازمایشی گفتن همه چیز خوبه،همه چیز عالیه، حالا....
بعد یک هفته گفتن، عمر دست خداست کاری دست ما بر نمیاد....
آقای دکتری که مدعی خدا و پیغمبر هستی آقای دکتری که مدعی علم و کمالات هستی آقای دکتری که خودت میدونی سرطان ساعت مهمه چه برسه روز و ماه، اگه 6 ماه پیش این ازمایشا را میگرفتی باز هم دیر شده بود؟اگر بجای اینک پنج شنبه و جمعه بگی من باید برم همایش تهران به مریضت میرسیدی باز هم دیر میشد اگه بجای نماز جماعت وسط تایم اداری جواب ازمایش نگاه میکردی باز هم دیر میشد؟ الان که دیر شد دنبال مقصری؟؟؟؟الان مقصر پیدا کردن به چه دردی میخوره؟مریض ما خوب میشه؟مریض ما مامان معلم قبلی میشه؟چرا؟فقط میخواهم بدونم با چه وجدانی شب و روزت سر میشه الان؟الان آرامش داری؟
پ.ن:حالم از دکترای پولکی و بی وجدان بهم میخوره..
به همین راحتی از مامان نیل قطع امید کردن به همین راحتی گفتن امکان زنده موندن 10درصد...
شب چگونه میخواهی صبح شوی با این دل اشوب ما سه نفر....
برچسب:
نویسنده: سپیده حسنی